تبليغاتX
یاد تو ما را بس است عشق

یاد تو ما را بس است عشق

یاد تو مارا بس است عشق

درخت که مثل هميشه است!

چه اتفاقی برای پرنده ها افتاد؟

که  امروز ،امروز نيست

چه اتفاقی برای آينه افتاد؟

که من... من ...نیست...نیست!

 عادت می کنی

به نام فروردين

به نام کوچکت

به نام کوچه ها...

عادت می کنی

به کفش های تازه

خيابان های تازه تر...

به تمام شهر عادت می کنی.

اما

فقط

عادت می کنی...

........................................

بیا متفاوت باشیم...

+نوشته شده در 89/09/27ساعت11:37توسط احسان | |

 

همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسیش. چیزی رو بنویس که بتونی پاش امضا کنی.

چیزی رو امضا کن که بتونی پاش بایستی.

+نوشته شده در 89/01/11ساعت22:14توسط احسان | |

نمی دونستم به کی بگو ولی به خودم می گم امیدوارم درباره ی ما درباره ی همه ی ما از روی حقیقت قضاوت کنند

+نوشته شده در 89/01/10ساعت17:15توسط احسان | |

برای تو و خویش

چشمانی آرزو می کنم

که چراغ ها و نشانه ها را

در ظلمات ما

ببیند

 

گوشی

که صداها و شناسه ها را

در بیهوشی مان بشنود

 

برای تو و خویش ، روحی

که این همه را

در خود گیرد و بپذیرد

 

و زبانی که صداقت خود

مارا از خاموشی خویش

بیرون کشد

و بگذارد

از آن چیز که ما را در بند کشیده است

سخن بگوییم

مارگوت بیکل

+نوشته شده در 88/11/24ساعت12:18توسط احسان | |

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شدم از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید,

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم ودر آن خلوت دل خواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو ؛همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه؛ محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف وشب آرام

بخت خندان وزمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست فرو برده به مهتاب

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آمد: تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ؛آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاه دگران است!

باش فردا؛ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی؛ چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم: حذر از عشق!-ندانم

سفر از پیش تو ؛ هرگز نتوانم؛

نتوانم!

 

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد

چون کبوتر ؛ لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ؛ من نه رمیدم؛ نه گسستم....

 

باز گفتم که : تو صیادی ومن آهوی دشتم

تابه دام تو در افتم همه جا گشتم وگشتم

حذر از عشق ندانم؛ نتوانم!

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

 مرغ شب ؛ ناله تلخی زد وبگریخت ....

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

 

یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم؛ نه رمیدم

 

رفت در ظلمت غم ؛ آن شب وشبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم؛

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم.....

 

بی تو اما؛ به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

                                                                                              فریدون مشیری

 

+نوشته شده در 87/11/19ساعت18:20توسط احسان | |

کودک عزیزم:

در اوانی که این کتاب را می نوشتم همواره بتو توجه داشتم ونام توهر لحظهبه زبان میرفت.میگفتم آیا لوسی این کتاب راخواهد فهمیدءآیا آن را خواهد فهمید آیا آنرا دوست خواهد داشت.لوسی همه جاوردزبان بودپس جادارد نام تورا که این گونه زینت بخش این صفحات گشته سر لوحه این کتاب باشد.

گرچه سرنوشت این اوراق معلوم نیست اما هرچه باشد فکر اینکه تو آنرا خواهی خواندوبتو اهدا می شود سروری در من بر انگیخته که با هرنشاطو کامرانی برابری می کندو چه بیش از این می توان انتظارداشت.

هکتور مالودر حطاب به لوسی مالو فرزندش در کتاب بیخانمان

+نوشته شده در 87/09/06ساعت16:41توسط احسان | |

خب سلام به همه گیتون واقعا شرمنده ام البته باور کنید مشکلاتو دردسرو گیرو ...خلاصه بگم سرم خیلی شلوغه و کارهام این چند روز خیلی گیرن بچه ها دعام کنید تا هفته های آینده ام یه عالمه شعر براتون تو وبلاگمو مجله ها براتون دارم خب فعلا بای راستی اینم شماره ی جدیدمه اون یکی رفت به باد هوا.09370063806

+نوشته شده در 87/08/26ساعت16:25توسط احسان | |

سلام دوستان عزیز مخلصم خیلی وقت نیستم درسته خب مشکلات

یکی از شعرهام تو این مدت که نبودم

غروب هنگام ازل ریزد گردسرخ،آسمانش را
کبوترهانیز به جوشش درآیند
خورشید هم از بیم شب خود را پنهان کند
گهی پشت کوه گهی پشت ابر
درین اندک زمان
دلها از خون پر شوند
از غم نامردمی های خورشید
که طاقت دیدن شب را ندارد
«وقتی که خورشیدپنجره‌ی نگاشو بروم می بنده
نمی دونی تو وجودم چه غوغایی میشه»
آن غروب هنگام که ابد ریزدگردسرخ،لبانش را
وجودم دلبسته ی شفق خواهد شد
همدردی کنم با آسمان
آسمانی که از جدایی خورشید
دلش از سرخی سرشارشده

 

+نوشته شده در 87/06/31ساعت19:28توسط احسان | |

گویا دیشب تو کوچه ی بمبست

که زیر هیاهو موج زده بود

کبوترها فراری بودن از هیاهوی آدما

هیاهویی که دور از دسترس رویاهابود

یکی که درروبرویم نشسته بود

تمام بدنم را دید می زد

چه رمانتیک

با مژگان سیاهش که مثل سمباده ای بود

دلم را خط می کشید جلاش می داد

چشمان خمارش چو رختی عرق برتنم می کشید

تنهایی را ازتمام وجودم می فهمید از شاخو برگم

با نیشخندی که حسی را بهم منتقل می کرد

تو چشماش نوشته شده بود دوستت دارم

هر بار که مژگان سیه ش را فرومی کرد تو دلم

دل زخمیم را اشکهایش می سوزوند

چه شور بودن

غبارهای غم را ازدلم باصوت فریادش بر می داشت

تمام تنم موج می زد از آن حس خیس

پابه پای من می آمد

من که خسته شده بودم از پای کوبی های بی حاصل

با تنش وجودم را باد می زد

چون بادبزنی که تارو پودش محبت بود

می گفت گل من خسته نباشی

با اخمی که کرد بلند شدم

دوباره ضیافتم کردبه میان سرخوشان

پابه پای من پایکوبی می کرد

گویا صدایش که با صدایم مخلوط شده بود

آرزوی دستانم را داشت

فریاد می زد تو فضاباخطی که فقطخودم آن را می خوندم

دستاتو می خوام دستاتو می خوام

یهو نگاهم خیره شد به یکی که سوخوش بود

گویا مست کرده بودمثل همه

او نیز در هیاهو موج می زد

نگاهم به سیه چشمون افتاد که همچنان نگاهم می کرد

فریاد می زد آمیخته با رقصش زیر نور

دستاتو می خوام دستاتو می خوام

...

 

 

 

+نوشته شده در 87/04/26ساعت17:14توسط احسان | |

با سلام خدمت شما دوستان عزیز این روزا خیلی سرگرمم سرگرم کارهایی که می بایست خیلی وقت پیش ازاینا انجام می دادم از همیشه هم تنهاترشده ام حالا مرتب نگاهم به هم دردامه ماهو خورشیذ گاهی وقتاهم براشون می گم به این زودی ها براتون می نویسم مخلص همه در آخر یه شعر از شاملو براتون دارم تا بعذ

درد دل شاملو:

 

                                                                لوح گور

نه در رفتن حرکت بود

نه در ماندن سکونی.

 

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود

و باد سخن چین

با برگ های رازی چنان نگفت

که بشاید.

 

دوشیزه ی عشق من مادری بیگانه است

و ستاره ی پر شتاب

در گذر گاهی مآیوس

بر مداری جاودانه میگردد.

+نوشته شده در 87/04/23ساعت18:26توسط احسان | |