تبليغاتX
یاد تو ما را بس است عشق

یاد تو ما را بس است عشق

یاد تو مارا بس است عشق

گر آمدی به خانه ی من چراغ نیاور

روزنه ای که از آن به ازدعام کوچه ی

خوشبختی بنگریم

هم اکنون که اینو می نویسم منتظر دیدارتم

+نوشته شده در 88/07/25ساعت15:11توسط احسان | |

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شدم از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید,

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم ودر آن خلوت دل خواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو ؛همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه؛ محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف وشب آرام

بخت خندان وزمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست فرو برده به مهتاب

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آمد: تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ؛آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاه دگران است!

باش فردا؛ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی؛ چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم: حذر از عشق!-ندانم

سفر از پیش تو ؛ هرگز نتوانم؛

نتوانم!

 

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد

چون کبوتر ؛ لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ؛ من نه رمیدم؛ نه گسستم....

 

باز گفتم که : تو صیادی ومن آهوی دشتم

تابه دام تو در افتم همه جا گشتم وگشتم

حذر از عشق ندانم؛ نتوانم!

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

 مرغ شب ؛ ناله تلخی زد وبگریخت ....

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

 

یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم؛ نه رمیدم

 

رفت در ظلمت غم ؛ آن شب وشبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم؛

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم.....

 

بی تو اما؛ به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

                                                                                              فریدون مشیری

 

+نوشته شده در 87/11/19ساعت18:20توسط احسان | |

کودک عزیزم:

در اوانی که این کتاب را می نوشتم همواره بتو توجه داشتم ونام توهر لحظهبه زبان میرفت.میگفتم آیا لوسی این کتاب راخواهد فهمیدءآیا آن را خواهد فهمید آیا آنرا دوست خواهد داشت.لوسی همه جاوردزبان بودپس جادارد نام تورا که این گونه زینت بخش این صفحات گشته سر لوحه این کتاب باشد.

گرچه سرنوشت این اوراق معلوم نیست اما هرچه باشد فکر اینکه تو آنرا خواهی خواندوبتو اهدا می شود سروری در من بر انگیخته که با هرنشاطو کامرانی برابری می کندو چه بیش از این می توان انتظارداشت.

هکتور مالودر حطاب به لوسی مالو فرزندش در کتاب بیخانمان

+نوشته شده در 87/09/06ساعت16:41توسط احسان | |

خب سلام به همه گیتون واقعا شرمنده ام البته باور کنید مشکلاتو دردسرو گیرو ...خلاصه بگم سرم خیلی شلوغه و کارهام این چند روز خیلی گیرن بچه ها دعام کنید تا هفته های آینده ام یه عالمه شعر براتون تو وبلاگمو مجله ها براتون دارم خب فعلا بای راستی اینم شماره ی جدیدمه اون یکی رفت به باد هوا.09370063806

+نوشته شده در 87/08/26ساعت16:25توسط احسان | |

سلام دوستان عزیز مخلصم خیلی وقت نیستم درسته خب مشکلات

یکی از شعرهام تو این مدت که نبودم

غروب هنگام ازل ریزد گردسرخ،آسمانش را
کبوترهانیز به جوشش درآیند
خورشید هم از بیم شب خود را پنهان کند
گهی پشت کوه گهی پشت ابر
درین اندک زمان
دلها از خون پر شوند
از غم نامردمی های خورشید
که طاقت دیدن شب را ندارد
«وقتی که خورشیدپنجره‌ی نگاشو بروم می بنده
نمی دونی تو وجودم چه غوغایی میشه»
آن غروب هنگام که ابد ریزدگردسرخ،لبانش را
وجودم دلبسته ی شفق خواهد شد
همدردی کنم با آسمان
آسمانی که از جدایی خورشید
دلش از سرخی سرشارشده

 

+نوشته شده در 87/06/31ساعت19:28توسط احسان | |

گویا دیشب تو کوچه ی بمبست

که زیر هیاهو موج زده بود

کبوترها فراری بودن از هیاهوی آدما

هیاهویی که دور از دسترس رویاهابود

یکی که درروبرویم نشسته بود

تمام بدنم را دید می زد

چه رمانتیک

با مژگان سیاهش که مثل سمباده ای بود

دلم را خط می کشید جلاش می داد

چشمان خمارش چو رختی عرق برتنم می کشید

تنهایی را ازتمام وجودم می فهمید از شاخو برگم

با نیشخندی که حسی را بهم منتقل می کرد

تو چشماش نوشته شده بود دوستت دارم

هر بار که مژگان سیه ش را فرومی کرد تو دلم

دل زخمیم را اشکهایش می سوزوند

چه شور بودن

غبارهای غم را ازدلم باصوت فریادش بر می داشت

تمام تنم موج می زد از آن حس خیس

پابه پای من می آمد

من که خسته شده بودم از پای کوبی های بی حاصل

با تنش وجودم را باد می زد

چون بادبزنی که تارو پودش محبت بود

می گفت گل من خسته نباشی

با اخمی که کرد بلند شدم

دوباره ضیافتم کردبه میان سرخوشان

پابه پای من پایکوبی می کرد

گویا صدایش که با صدایم مخلوط شده بود

آرزوی دستانم را داشت

فریاد می زد تو فضاباخطی که فقطخودم آن را می خوندم

دستاتو می خوام دستاتو می خوام

یهو نگاهم خیره شد به یکی که سوخوش بود

گویا مست کرده بودمثل همه

او نیز در هیاهو موج می زد

نگاهم به سیه چشمون افتاد که همچنان نگاهم می کرد

فریاد می زد آمیخته با رقصش زیر نور

دستاتو می خوام دستاتو می خوام

...

 

 

 

+نوشته شده در 87/04/26ساعت17:14توسط احسان | |

با سلام خدمت شما دوستان عزیز این روزا خیلی سرگرمم سرگرم کارهایی که می بایست خیلی وقت پیش ازاینا انجام می دادم از همیشه هم تنهاترشده ام حالا مرتب نگاهم به هم دردامه ماهو خورشیذ گاهی وقتاهم براشون می گم به این زودی ها براتون می نویسم مخلص همه در آخر یه شعر از شاملو براتون دارم تا بعذ

درد دل شاملو:

 

                                                                لوح گور

نه در رفتن حرکت بود

نه در ماندن سکونی.

 

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود

و باد سخن چین

با برگ های رازی چنان نگفت

که بشاید.

 

دوشیزه ی عشق من مادری بیگانه است

و ستاره ی پر شتاب

در گذر گاهی مآیوس

بر مداری جاودانه میگردد.

+نوشته شده در 87/04/23ساعت18:26توسط احسان | |

 

تو اوج آسمون فراتر از خواستن

 

تو قعر دریاگویم تنهایی باز از تو لبریزم

 

دلا تنهایی راخوگرفته ای چو دیار غریبی

 

که گیسویش را درکنج دل گذاشته

 

چوعابری که عطرهای منقلب زده

 

سفرهای پر خطری دارد به قعر دریا

 

گویی ازآهمان نیز بویی از تنهایی نیامد

 

بدیهای من جز تنهایی نیست

 

تنهایی، که ضیافتش کرده ام به کنج دل

 

از ترس همنشینی همسفری که قحطی فرصت

 

را هرگزنمی فهمد

 

گرچه تنهایی نیزدرکنج دلمان سیاهی کرده

 

قلبمان نیز ازآن منقلب شده

 

چون حکایتهای پرشررقلب عاشقان

 

که پانهاده درریاضت اندامها

 

تنهایی تنهایی گویا به تو لایق ترم

 

سروده:سیداحسان برزنجی

 

+نوشته شده در 87/04/17ساعت17:2توسط احسان | |

سلام دوستان خوبید این چند روزه خیلی دلم پره از آدمها دلم گرفته می خوام داد بزنم فریاد بزنم حالا یه شعری از شعرای خودمو می زارم ببینم چی می شه

امروزه کوچه های بمبست را نفرین کنند

دم از خیابانهای شلوغ زنند

آدما بی خبرن از سنگ فرش خیابونها

سنگ فرشهایی که دلهایی بودن

شکستنو پرپرشدند

زیر پای بی خبران له شدند

تکه تکه پاره پاره تکه تکه پاره پاره

دم میزدنند از پادشه خوبان

پادشهی که تو قصه ها هم رویایی شده بود

من میدونم کجاس

جایی که از دور دستها خرو پفش

حکایت خوابش از ناهشیاریش خبر می ده

آدما از جیر جیر جیرجیرکها

از سیبهای غمگین و دل گرفته

که از بس خون دل خوردن

سرخ شدن خون آلود شدن

بیخبرن

 

برای کسی که خود مجنون بود یه دیوونه

خب دوستان اینم حرف دلم بو قول آدما دعام کنید

ببخشید اگه قاتی کردم

این شعررا فقطو فقط برای رضایت دل خویشتن می نویسم اگه مردم من میشناسید حالا نه

 

 

 

+نوشته شده در 87/04/15ساعت18:43توسط احسان | |

وقت است که باز آیی

سنگ تنهایی شیشه ی دلم را شکست

گویا اینجا سرها در لاف خویشند

خنده ها نیز رو به بی راهه

وقت است باز آیی

ترانه ها نیز رنگ خفه ی خواب آور دارند

پلیدیها را با خون نگاشته اند

در اینجا گل ها

سنگ فرش خیابانها شده اند

سنگ فرشی که عابرانش پلیدی

سلامها نیز در هوا معلق مانده

در جستو جوی پاسخی

غافل ازاینکه پاسخها سود و سو ءشده اند

نگاههای در قفس نیز

زیر رگبار دید نابینایان تسلیم گشته

وقت است ...

وقت است باز آیی...

اینجا سرنوشت بی خبر است

بی خبر از جدال شب

از سلامهای معلق در هوا

از ترانه های خفه ی خواب آور

وقت است باز آیی

باز آیی و پای رفتنم دهی

که گریز کنم از سودای سرنوشت

از سرکنم قصه ای را قصه ای خوب

که آدما پایانش را گویند

وای چه قصه ی خوبی

و در شگفت از نقطه چین آن

وقت است بازآیی...

سروده ی سید احسان برزنجی شعر ۲ تقدیم به دوستان

 

 

+نوشته شده در 87/04/12ساعت19:51توسط احسان | |