|
درخت که مثل هميشه است! چه اتفاقی برای پرنده ها افتاد؟ که امروز ،امروز نيست چه اتفاقی برای آينه افتاد؟ که من... من ...نیست...نیست! عادت می کنی به نام فروردين به نام کوچکت به نام کوچه ها... عادت می کنی به کفش های تازه خيابان های تازه تر... به تمام شهر عادت می کنی. اما فقط عادت می کنی... ........................................ بیا متفاوت باشیم...
همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسیش. چیزی رو بنویس که بتونی پاش امضا کنی. چیزی رو امضا کن که بتونی پاش بایستی.
نمی دونستم به کی بگو ولی به خودم می گم امیدوارم درباره ی ما درباره ی همه ی ما از روی حقیقت قضاوت کنند
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغ ها و نشانه ها را در ظلمات ما ببیند گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود برای تو و خویش ، روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد و زبانی که صداقت خود مارا از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیز که ما را در بند کشیده است سخن بگوییم مارگوت بیکل
کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شدم از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید, عطر صد خاطره پیچید: یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم ودر آن خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو ؛همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه؛ محو تماشای نگاهت آسمان صاف وشب آرام بخت خندان وزمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست فرو برده به مهتاب همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آمد: تو به من گفتی: از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب ؛آیینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاه دگران است! باش فردا؛ که دلت با دگران است! تا فراموش کنی؛ چندی از این شهر سفر کن! با تو گفتم: حذر از عشق!-ندانم سفر از پیش تو ؛ هرگز نتوانم؛ نتوانم! روز اول که دل من به تمنای تو پرزد چون کبوتر ؛ لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی ؛ من نه رمیدم؛ نه گسستم.... باز گفتم که : تو صیادی ومن آهوی دشتم تابه دام تو در افتم همه جا گشتم وگشتم حذر از عشق ندانم؛ نتوانم! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ؛ ناله تلخی زد وبگریخت .... اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم؛ نه رمیدم رفت در ظلمت غم ؛ آن شب وشبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم؛ نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم..... بی تو اما؛ به چه حالی من از آن کوچه گذشتم! فریدون مشیری
کودک عزیزم: در اوانی که این کتاب را می نوشتم همواره بتو توجه داشتم ونام توهر لحظهبه زبان میرفت.میگفتم آیا لوسی این کتاب راخواهد فهمیدءآیا آن را خواهد فهمید آیا آنرا دوست خواهد داشت.لوسی همه جاوردزبان بودپس جادارد نام تورا که این گونه زینت بخش این صفحات گشته سر لوحه این کتاب باشد. گرچه سرنوشت این اوراق معلوم نیست اما هرچه باشد فکر اینکه تو آنرا خواهی خواندوبتو اهدا می شود سروری در من بر انگیخته که با هرنشاطو کامرانی برابری می کندو چه بیش از این می توان انتظارداشت. هکتور مالودر حطاب به لوسی مالو فرزندش در کتاب بیخانمان
خب سلام به همه گیتون واقعا شرمنده ام البته باور کنید مشکلاتو دردسرو گیرو ...خلاصه بگم سرم خیلی شلوغه و کارهام این چند روز خیلی گیرن بچه ها دعام کنید تا هفته های آینده ام یه عالمه شعر براتون تو وبلاگمو مجله ها براتون دارم خب فعلا بای راستی اینم شماره ی جدیدمه اون یکی رفت به باد هوا.09370063806
سلام دوستان عزیز مخلصم خیلی وقت نیستم درسته خب مشکلات یکی از شعرهام تو این مدت که نبودم غروب هنگام ازل ریزد گردسرخ،آسمانش را
گویا دیشب تو کوچه ی بمبست که زیر هیاهو موج زده بود کبوترها فراری بودن از هیاهوی آدما هیاهویی که دور از دسترس رویاهابود یکی که درروبرویم نشسته بود تمام بدنم را دید می زد چه رمانتیک با مژگان سیاهش که مثل سمباده ای بود دلم را خط می کشید جلاش می داد چشمان خمارش چو رختی عرق برتنم می کشید تنهایی را ازتمام وجودم می فهمید از شاخو برگم با نیشخندی که حسی را بهم منتقل می کرد تو چشماش نوشته شده بود دوستت دارم هر بار که مژگان سیه ش را فرومی کرد تو دلم دل زخمیم را اشکهایش می سوزوند چه شور بودن غبارهای غم را ازدلم باصوت فریادش بر می داشت تمام تنم موج می زد از آن حس خیس پابه پای من می آمد من که خسته شده بودم از پای کوبی های بی حاصل با تنش وجودم را باد می زد چون بادبزنی که تارو پودش محبت بود می گفت گل من خسته نباشی با اخمی که کرد بلند شدم دوباره ضیافتم کردبه میان سرخوشان پابه پای من پایکوبی می کرد گویا صدایش که با صدایم مخلوط شده بود آرزوی دستانم را داشت فریاد می زد تو فضاباخطی که فقطخودم آن را می خوندم دستاتو می خوام دستاتو می خوام یهو نگاهم خیره شد به یکی که سوخوش بود گویا مست کرده بودمثل همه او نیز در هیاهو موج می زد نگاهم به سیه چشمون افتاد که همچنان نگاهم می کرد فریاد می زد آمیخته با رقصش زیر نور دستاتو می خوام دستاتو می خوام ...
با سلام خدمت شما دوستان عزیز این روزا خیلی سرگرمم سرگرم کارهایی که می بایست خیلی وقت پیش ازاینا انجام می دادم از همیشه هم تنهاترشده ام حالا مرتب نگاهم به هم دردامه ماهو خورشیذ گاهی وقتاهم براشون می گم به این زودی ها براتون می نویسم مخلص همه در آخر یه شعر از شاملو براتون دارم تا بعذ درد دل شاملو: لوح گور نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکونی. شاخه ها را از ریشه جدایی نبود و باد سخن چین با برگ های رازی چنان نگفت که بشاید. دوشیزه ی عشق من مادری بیگانه است و ستاره ی پر شتاب در گذر گاهی مآیوس بر مداری جاودانه میگردد.
|
About![]()
آن شبگرد تنها منم احسان که نمی دانم در جستو جوی کیستم Archivesآذر 1389فروردین 1389 بهمن 1388 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|